مدح و شهادت حضرت امام جعفر صادق علیهالسلام
چنان لبریز از علم است لبهای سخندانش که انگشت فقاهت میمَکد طفل دبستانش بنازم قـدرت علـمی "قال الصادق" او را که در دنیا تمام فرقهها هستند خواهانش عجب زیبا شناساند به عالَم، خَلقِ خلقت را مفصّل گفته توحیدِ مُفضّل شرحِ عرفانش چنان تصویرسازی کرده از آرایش افلاک که گویا هست گـردنبد دنیا در گـریبانش میان آن همه شاگردِ پای درسِ خود، مولا کسی میخواست تا افشا کند اسرار پنهانش خداوندا چه بود آیا ملاک حضرت صادق؟ که میشد نوجوانی چون هشام آرامش جانش هشامی که به زانو آورد در بصره مفتی را هشامی که تجلی میکند منطق ز برهانش سخن از چشم و گوش آرد به اثبات ولی الله کند مغلوب هر کس را به نور عقل و وجدانش چنان زیبا که بر لبهای مولا خنده میکآرد چنان زیبا که منبرها شود تعریفِ جریانش بعید اصلاً نباشد این چنین غواص هشیاری در آن کشتی که دست حجت الله است سکانش جهان یک روز خواهد شد کلاس حضرت صادق کلاسی که شود عدل و عدالت، درس و عنوانش مسیح و خضر و ادریساند استادان آن مکتب همان مکتب که دست حضرت مهدیست بنیانش بگو با دشمن قرآن که هر جنگی به پا گردد یقین هستند یاران عـلی، پـیروز میدانش بگو با قوم صهیون رو به اتمام است کار تو بترس از وعدههای صادق اسلام و ایرانش ظهور یار نزدیک است؛ عطر سیب میآید کفن پوشند و جان بر دست، یاران خراسانش به زودی در بقیعاش اشک میریزیم با مهدی به یاد آن مصیبتها که شد یک باره مهمانش شکـسته حرمت شیخ الائمه! آه و واویلا امان از ظلم منصور و جسارتهای اَعوانش پیاده، بی عبا در خلوت شب میبرند او را چه میخواهند این قوم سراپا مست از جانش؟! درِ آتش زده او را به یاد مادرش انداخت پریشان بود مادر نیز از حال پریـشانش اگر چه از جفای دشمنان مسموم شد امّا مدینه سر به سر غم بود در شام غریبانش فدای آن تن پاکی که بعد از قتل و غارتها میان آفتاب و خون، رها کردند عریانش فدای خواهری گردم که میبیند برادر را به روی نیزهها بنشسته و بشکسته دندانش فدای مادری گردم که با یاد علی اصغر شده در خاطراتش باز هم گهواره جنبانش |